تبليغاتX
دلنوشته ها
دلنوشته ها
معصومیت از دست رفته!!
مدت زيادي از تولد برادر سالی كوچولو نگذشته بود. سالی مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.

پدر و مادر مي ترسيدند که سالی هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار سالی هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند. سالی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند.

آنها سالی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: ني ني كوچولو! به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره!
|+| نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 7:45  توسط محمد مسعود  | 

ارزیابی عملکرد!!

چقدر شايسته هستيم؟

پـسـر كـوچـكـي وارد يـك داروخانه شد، ‌يك كارتن دارو را به سمت تلفن عمومي داروخانه هـل داد سـپس برروي كارتن رفت تا دستش به دكمه‌هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره‌اي هـفت رقمي. مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مكالماتش گوش داد. پسرك پرسيد: <خانم مي‌توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن‌هاي خانه‌تان را به من بسپاريد؟ زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي‌دهد.> پسرك گفت : خانم من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت كه از كار همان فرد كاملا‌ راضي است. پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: < خانم ،‌ من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در روز جمعه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.> مجددا زن پاسخش منفي بود. پسرك در حالي كه لـبـخـنـدي بـرلب داشت،‌ گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه كه به صحبت‌هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: <پسرجان از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم> پسرك جواب داد: <نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي‌سنجيدم، من همان كسي هستم كه براي آن خانم كار مي كند!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:43  توسط محمد مسعود  |